البوم به من نگو دوست دارم


1. ای عشق
عشق به شکل پرواز پرنده است
عشق خواب یه آهوی رمنده است
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه آبی اما کشنده است
من می‌میرم از این آب مسموم
اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هرلحظه زنده است
من می‌میرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده است

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه‌ها بسپار
صدا کن اسمم رو از عمق شب از نَـقب دیوار
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهی شدم نگو که زوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه‌ها بسپار
صدا کن اسمم رو از عمق شب از نَـقب دیوار
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

1. نیستی
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می‌خواهی تماشا کن، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی‌گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردن
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند

رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردن
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند

1. نجات
نجات من به دست توست از این محبس نجاتم ده
لباس کهنه تن را بسوزان و حیاتم ده
بیا و نقطه پایان به شعر عمر من بگذار
تنم دیوار بین ماست تنم را از میان بردار
مرا از وحشت و تردید رها کن تا رها باشم
هوای صبح بیداری شهادت را صدا باشم

همیشه در مصاف مرگ نقاب از چهره می‌افتد
چه در میدان چه در بستر پس از بیماری ممتد
بیا و جامه عصیان بپوشان بر صدای من
که تنها سهم من اینست هراس بی‌صدا مردن

مرا از وحشت و تردید رها کن تا رها باشم
هوای صبح بیداری شهادت را صدا باشم

نقاب از چهره‌ام بردار به آیینه نشانم ده
سکوتم بدتر از مرگ است بمیرانم زبانم ده
بیا و جامه عصیان بپوشان بر صدای من
که تنها سهم من اینست هراس بی‌صدا مردن

مرا از وحشت و تردید رها کن تا رها باشم
هوای صبح بیداری شهادت را صدا باشم

1. مهمان ناخوانده
در شبی غمگین‌تر از من قصه رفتن سرودی
تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی
تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی

ای دریغا دل سپردن به عشق تو بیهوده بود
وعده‌ها و خنده‌های تو به نیرنگ آلوده بود
ای ز خاطر برده عشق آتشینم
رفتی اما من فراموشت نکردم
چلچراغ روشن بیگانه بودی
سوختم و بیهوده خاموشت نکردم

رفتی اما قلب من راضی نشد
بر تو و بر عشق خود نفرین کنم
بی تو شاید بعد از این افسانه‌ها
ترک عشق و این غم دیرین کنم

ای دریغا دل سپردن به عشق تو بیهوده بود
وعده ها و خنده‌های تو به نیرنگ آلوده بود
ای ز خاطر برده عشق آتشینم
رفتی اما من فراموشت نکردم
چلچراغ روشن بیگانه بودی
سوختم و بیهوده خاموشت نکردم

رفتی اما قلب من راضی نشد
بر تو و بر عشق خود نفرین کنم
بی تو شاید بعد از این افسانه‌ها
ترک عشق و این غم دیرین کنم

1. جنگل
روح جنگل سیاه با دست شاخه‌هاش داره
روحم رو از من می گیـــره
تا یه لحظه می‌مونم
جغدها تو گوش هم میگن
پلنگ زخمی می‌میـــــره
راه رفتن دیگه نیست
حجله پوسیدن من جنگل پیـره

پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
روبرو، روبرو قتلگاه آدمه

قلب ماه سر به زیر
به دار شاخه‌ها اسیر
غروبش رو من می‌بینم
ترس رفتن تو تنم
وحشت موندن تو دلم
خواب برگشتن می‌بینم
هر قدم به هر قدم
لحظه به لحظه
سایه دشمن می‌بینم

پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
روبرو، روبرو قتلگاه آدمه

پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
روبرو، روبرو قتلگاه آدمه
1. گذشته‌های دور 
یادمه بچه بودیم تو گذشته‌های دور
اون زمان که قلب ما پر بود از شادی و شور
روزی که تورو دیدم موهات رو بافته بودی
با گل سپید یاس گلوبند ساخته بودی

روزی که تورو دیدم موهات رو بافته بودی
با گل سپید یاس گلوبند ساخته بودی

بعد از اون روز قشنگ از خدا راضی شدم
از دم صبح تا غروب با تو همبازی شدم
چه روزهای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت
تا یه چشم به هم زدیم روز و هفته‌ها گذشت

چه روزهای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت
تا یه چشم به هم زدیم روز و هفته‌ها گذشت

یادمه روی درخت دو تا دل کنده بودیم
سال بعد از اون کوچه ما دیگه رفته بودیم
شاید اون دلها دیگه خشکیده رو ساقه‌ها
شاید هم بزرگ شده زیر بال شاخه‌ها

شاید اون دلها دیگه خشکیده رو ساقه‌ها
شاید هم بزرگ شده زیر بال شاخه‌ها

شاید اون دلها دیگه خشکیده رو ساقه‌ها
شاید هم بزرگ شده زیر بال شاخه‌ها

1. به من نگو دوست دارم 
حالا که کار تو شده پر از نیرنگ و ریا
حالا که دل تو شده فرسنگها دور از خدا
به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

تو با این چرب زبونی هی به من دروغ می‌گی
می‌خواهی گولم بزنی هی به من دروغ می‌گی
به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

حالا که کار تو شده پر از نیرنگ و ریا
حالا که دل تو شده فرسنگها دور از خدا
به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

تو با دل شکسته‌ام انقده جفا نکـــن
تو اگه دوستم نداری اینجوری بد تا نکن
به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه
1. دیوار

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانیست خود را به که بسپاریم
تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
یک عمر نمی‌دیدم در خویش چه‌ها داریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم ابریــم و نمی‌باریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم
دوران شکوه باد از خاطرمان رفته‌است
امروز که سد بسته‌است خشکیده و بی‌باریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
یک عمر نمی‌دیدم در خویش چه‌ها داریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم ابریــم و نمی‌باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانیست خود را به که بسپاریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانیست خود را به که بسپاریم

9. مرگ شب
برای من که در بندم چه اندوه آوری ای تن
فراز وحشتِ داری فرود خنجری ای تن
غم آزادگی دارم به تن دلبستگی تا کی
به من بخشیده دلسنگی شکستن‌های پی در پی

در این غوغای مردم‌کُش
در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن
ولی از مرگ شب گفتن

چرا تن زنده و عاشق کنار مرگ فرسودن
چرا دلتنگ آزادی گرفتار قفس بودن
قفس بشکن که بیزارم از آب و دانه در زندان
خوشا پرواز ما حتی به باغ خشک بی‌باران

در این غوغای مردم‌کُش
در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن
ولی از مرگ شب گفتن

در آوار شب و دشنه چکد از قلب من خوناب
که می‌بینم من عاشق چه ماری خفته در محراب
خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان
نمی‌ترسم من از بخشش که اینک سر که اینک جان

در این غوغای مردم‌کُش
در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن
ولی از مرگ شب گفتن

اگر پیرم اگر بُرنا اگر بُرنای دل پیرم
به راه خیل جان برکف که می‌میرند می‌میرم
اگر سرخ

/ 0 نظر / 12 بازدید