البوم رومی

1. معشوق همین جاست

ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید
معشوق همینجاست بیایید، بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید


2. غلام قمر


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبرهیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیج مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز تو به سر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو


نی من منم، نی تو تویی، نی تو منی
هم من منم، هم تو تویی، هم تو منی

من با تو چنانم ای نگار خُـتنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی


3. صحبت


نها که به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت‌الامر به مقصود رسیدند

رفتند
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف

ناگاه
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند

کای خانه پرستان
کای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند


4. اینجا کسیست پنهان


اینجا کسیست پنهان
دامان من گرفته
خود را ز پس کشیده
پیشان من گرفته
اینجا کسیست پنهان
چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده
ایوان من گرفته

اینجا کسیست پنهان
همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته

اینجا کسیست پنهان

اینجا کسیست پنهان
مانند قند در نی
شیرین شکر فروشی دکان من گرفته
جادو چشم بندی چشم کسش نبیند
سوداگریست موزون میزان من گرفته
چون گل‌شکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته او آن من گرفته

اینجا کسیست پنهان

گوید ز گریه بگذر
زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته ریحان من گرفته
یاران دل شکسته بر صدر دل نشسته
مستان و می‌ پرستان میدان من گرفته

اینجا کسیست پنهان دامان من گرفته
خود را ز پس کشیده پیشان من گرفته
اینجا کسیست پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ایوان من گرفته

اینجا کسیست پنهان


5. هو

هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
جز قصه آن آینه پاک مگو
از خالق افلاک درونت صفتی است
جز از صفت خالق افلاک مگو

تا شمع تو افروخته پروانه شدم
با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم
در روی تو بی‌قرار شد مردم چشم
یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم


6. وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم


وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم؟
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم؟
کی شود این روان من ساکن
این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بیکران که منم
این جهان وان جهان مرا مطلب
کاین دو گم شد در آن جهان که منم

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم؟
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم؟

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم؟
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم؟

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم؟
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم؟

کی شود این روان من ساکن؟


7. تو نه چنانی که منم


ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟
ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم؟
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم؟

تو نه چنانی که منم
من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم
من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام
تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم
من کم از آنم که تویی

با همه ای رشک پری
چون سوی من برگذری
باش چنین تیز مران
تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم
بوی نبردم ز تو من
کرد خبر هوش مرا
جان و روانم که تویی

تو نه چنانی که منم
من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم
من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام
تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم
من کم از آنم که تویی

مستم و تو مست ز من
سهو و خطا جست ز من
من نرسم لیک بدان
هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم
صبر و صبر نوش کنم
عذر گناهی که کنون
گفت زبانم که تویی
گفت زبانم که تویی

تو نه چنانی که منم
من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم
من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام
تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم
من کم از آنم که تویی

تو نه چنانی که منم
من نه چنانم که تویی


8. ماییم


ماییم که گه نهان و گه پیداییم
گه مومن و گه یهود و گه ترساییم

تا این دل ما قالب هر دل گردد
هر روز به صورتی برون می‌آییم


9. از دل سلامت می‌کنم

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می‌کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می‌کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می‌شود چون یاد نامت می‌کنم
چون یاد نامت می‌کنم

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می‌کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می‌کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می‌زنم
گه چون کبوتر پر زنان آهنگ بامت می‌کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می‌زنی؟
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می‌کنم؟

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می‌کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می‌کنم

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می‌کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می‌کنم

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می‌کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می‌کنم

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می‌کنم
تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می‌کنم

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می‌کنم


10. فنا

گر دریایی
ماهی دریای توام
ور صحرایی
آهوی صحرای توام

درمن نیـَم
بنده دم‌های توام

سرنای تو
سرنای تو
سرنای توام



11. زهی عشق


زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا
چه گرمیم، چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
فرو ریخت، فرو ریخت شهنشاه سواران
زهی گرد، زهی گرد که برخاست خدایا
فتادیم، فتادیم بدان سان که نخیزیم
ندانیم، ندانیم چه غوغاست خدایا

نه دامی است نه رنجیر همه بسته چراییم؟
چه بند است چه زنجیر که بر پاست خدایا؟

زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا
چه گرمیم، چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا


12. وقت آن شد


وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم


13. در این عشق بمیرید


بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید، بمیرید وز این مرگ مترسید
کاز این خاک برآیید سماوات بگیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیـــــــــریـــــــــــد

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راهی ار نزدیکتر دانی بگو

بمیری،د بمیرید، بمیرید وز این ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید
بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید
بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید
بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید

بمیـــــــــریـــــــــــد

ما ز بالاییم و بالا می‌رویم
ما ز دریاییم و دریا می‌رویم
ما از اینجا و آنجا نیستیم
ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم
کشتی نوحیم در طوفان روح
لاجرم بی‌دست و بی‌پا می‌رویم
همچو موج از خود برآوردیم سر
باز هم
باز هم در خود تماشا می‌رویم
اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا می‌رویم
ما
ما ز بالاییم و بالامی‌رویم

/ 0 نظر / 10 بازدید