دنیای این روزای من ، دنیای پر از خستگی و آشفتگی
 
تنهام , بی کس , بی یار تا کی ؟؟ نمیدانم!!
 
گله هایمان را از دست عزیزان

 فریادهای بیصدا را در کوچه های بن بست و نفرین هایمان برای جدایی از
 
خانه به حق عقرب سیاه!
 
درد خانه یک طرف ، بیچارگی و آورارگی یک طرف
 
خوشا به آنان که بی باده مست آمدند ؛ بی غم تنهایی آری تنهایی…
 
گفتی میروم !
 
رفتی...
 
نه دیگر یادت با من هست و نه دیگر عمرم را به آتش میکشم!
 
آسوده و با خیال باز نفس میکشم عمیق، در این شبهای بی مهتابم!
 
خاطره ای که با آن شب را به صبح برسانم با خیال خوش ندارم
 
خاطره هایت همراه خودت رفت...
 
hoka