حالم خوش نبود غمگین و خسته از خود ،خسته از احوالات روزگارم
در خویش بودم مثل همیشه
در آرزوی ناجی!
فرشته ای آمد
در رویا بودم یا واقعیت نمیدانم
سر به شانه ام گذاشت و زمزه کرد:
پاشو بیا بریم باهم قدم بزنیم حالت خوب میشه
گفتم : کجا من این روزا روبراه نیستم واسه سفر
گفت: بیا فقط فکر و ذهنت رو به من بده میخوام ببرمت ی جای خوب
گفتم:کجا؟تو خاطره ها بریم یا تو یک خیابان دو طرف درخت با برگهای خزانش؟
گفت: ای جان چه زیباست . حرف نداره میخوام از رو همه برگاش رد شیم یه دونه
 برگ سالم نذاریم
البته اون برگایی که ریختن رو زمین ها صدا خش خشو دوست دارم
گفتم: اخ گفتی
خش خش برگای خزونی چه صدای زیبایی منم اذیتت کنم چه حالی میده
گفت: چطور اذیتم کنی؟اصلا دلت میاد منو اذیت کنی؟
گفتم:دلم که نمیاد ولی دوست دارم سر به سرت بذارم بدوم دنبالت تو هم بدوی 
رو این برگها...
گفت: پس خیابون خلوت باشه منم میخوام اذیتت کنم و بلند بلند بخندیم که 
صدامون تو اون خیابون بپیچه
گفتم: خیابون خلوته اگه نباشه خب فایده نداره.تو دوست داری چطور
 اذیتم میکنی؟
گفت: پشت درخت ها قایم میشم و یه دفعه میپرم جلوت تا میخوای 
منو بگیری فرار میکنم
گفتم: ولی من میگیرمت:-) از دست من نمیتونی فرار کنی.چی فکر کردی:-)
گفت: اخرش که اره خودم ازدستی خودمو میندازم زمین تا بهم
 برسی و بلندم کنی
تازه من اینقد دویدم خسته شدم سردمم هست
گفتم: ای دختر لوس.دست بده بمن بلند شو ی بوسش هم کردم
 و گفتم بیا این کاپشن منو بگیر سرما نخوری آخ که نم نم بارون هم گرفت
گفت: نه داره بارون میاد بزار تن خودت باشه سرمانخوری
نظرت چیه چتر بیارم دوتاییمون بریم زیر یه چتر یا بدون چتربقیه راه بریم؟
گفتم: نترس سرما نمیخورم بذار تنت باشه. زیر چتر کله ها تو هم صفای دیگه داره
یواش یواش داشتیم به آخر خیابون میرسیدیم که فرشته
گفت: رسیدم اخرخیابون حالا چکارکنیم؟
گفتم:میخوای بری؟
گفت:با صدای بغض کرده در گلو گفت نه…
تو میخوای من برم؟
گفتم:نه تور خدا من تنها نذار تو این برزخم
تازه یکی پیدا شده که اون حس تنهاییم از بین بره
گفت:باشه چشم باهات میمونم حالا میخوای چکار کنیم بقیه راه رو؟
گفتم: راه ادامه بدیم تا انتها اینبار نزدیکتر بهم قدم بقدم باهم
.دستها پشت کمر تا فاصله را کم کند بیا
گفت:چقدر زیبا باشه بیا اینقد بریم تا خزون پشت سر بزاریم تو زمستون یه کم برف 
بازی کنیم،یه چای داغ هم مهمون من ولی بیا زود به بهار برسیم باشه؟
گفتم: اینکه مهمون تو باشم خوبه/دلم آرومه حس مجنونه
زمستون عالیه درسته سرده ولی من دلگرمم.از بهار بوی 
عطرش حس تازه شدن میده تو سبزه ها قدم بزن من پشت سرتم
گفت:قول میدم میزبان خوبی باشم.دل تو آروم باشه دل منم آرومه.
تو سردی زمستون گرمامو از وجودت میگیرم
.تو بهار جلو جلو رو سبزه ها راه میرم ی دسته از گلهای بهاری میچینم میام هدیه میکنم به تو
گفتم:این بهترین هدیه هست به من البته بعد از خودت 
ومنم جای تشکر ازت پیشونیتو میبوسم این تنها 
چیزی ایست که میتوانم به تو بدهم
گفت:گلها از خوبی و محبت تو سبز شدن و گرنه 
هیچوقت نمیتونستم به بهار برسیم برای بوسه بر پیشانیم پاسخ من سکوته!
اینجا بود که به آرامشی که میخواستم رسیدم
آرامشی بس دست نیافتنی،فارغ از خود و حال احوال این دنیا
رها شدم، رها….