شعر:Hoka

پرسه در شب

چه حس بدیه این شب، رو به سحر

منو رها کن از تنهایی با خودت ببر


چرا هر چی قدم برمیدارم تو وایسادی

نگو رفیق نیمه راهی از نفس افتادی


نگاهت دوختی به زمین مبهوت شدی 

جواب حرفم لب های بستته شبیه سکوت شدی


چرا حرف نمیزنی لعنتی  بشکن حصار غم 

نذار کوچه نیشن باورن شم ببارم نم نم


شمارش نفسهات رو میشنوم 

با دستای سردم قبر آرزوهامُ میکنم


یه احساسی به من بده که آروم شم

دارم دل تنهامُ به صلیب میکشم


دوباره پا به پا نه ولی شوونه به شونه بیا 

نذار بمونم تو این برزخ سرد خدا